به زودی شاهد تردد شتر و اسب
در معابر و خیابانهای کشور خواهیم بود
امنیتش هم بیشتره...
جنبه فان هم داره...
الحمد الله برگشتیم به دوران صدر اسلام
الله اکبر...
من برم چاه بـکنـم خیلی تـشنمه......
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حیا اجباری بود
شرف اجباری بود
راستی و درستی اجباری بود
کاش داشتن معرفت و وجدان اجباری بود
لبخند به پسرک کفاشی است
که نان آور خانه است
که به جای کیف قاپی
کفش آدم های پولداری را برق می زند . . .
معروفترین جمله ی ایرانیا بعد از دیدن موفقیت دیگران:
تا دیروز نون نداشت بخوره هااااااا:)))))))))
موافقید عآیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هرکس به اندازه کمبودهایش به دیگران اسیب می زند...
اگه زخم میزنی
دل کسی که صادقانه دوستت داره رو میشکونی
اشکش رو در میاری و
بیتفاوت از احساسش میگذری و
شخصیتش رو خورد میکنی
زیاد خوشحال نباش!!!!
فکر نکن دنیا همیشه همینجور میمونه رفیـــــق !
یه جایی
یه زمانی
آماده باش
شاید همین زودیــــــــها
بد بهایی باید بپــــــردازی ....
ببندید اون مبارک و بی زحمت.
اه.
پی بنوشت: دلم چیپس فلفلی می خواد با ماست موسیر.گشنمه.
باد میاد.
پرده ی نقره ای اتاقم جلو عقب میره.
تحت تاثیر درسام قرار میگیرم و به جزر و مد آبهای نیلگون تشبیه شون میکنم.
فکر میکنم.
به چی؟ دقیقن نمیدونم ولی فکرم مشغوله.
به دیواره کناره تختم خیره میشم
تیکه تیکه شو یه چی نوشتم.
چشامو میبندیم
تو دلم میخونم:
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشنین دارم/ رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم.
تو که باشی آرومم.
حتی اگه همه رو از دست بدم.
پی بنوشت: دلم برای دستام میسوزه.یادته؟یادمه...
خر ترین حالتش اینه که نیم ساعت گریه کنی و یه من اشک و فین تولید کرده باشی اما دستمال دمه دستت نباشه! حتی مف مف و قولوپ قولوپ اشک خوردنم جواب نمیده...
.
.
.
.
.
.
.
.
علاوه بر چپ و راست، بالارو هم یه نیگا بنداز...!
اینجارو! چقد گرونی شده. من که به شخصه قابلیت محتکر شدن رو دارم. امروز به مامانم میگم بریم روغن و چایی بخریم تا گرون تر نشده! مامانم هم یه جوری نگام کرد که من به سرعت از آشپزخونه اومدم بیرون! عصری رفتم دو جفت جوراب و جوراب شلواری و خنزل پنزل خریدم شد 30 هزار تومن! مسخره ست جددددن! انقد حس بدی بهم دست داد از این گرونی که رفتم کلی دستمال و شامپو خریدم و چیدم تو کمد. اصلن هم به نگاهای مامانم توجه نکردم. والا! لاک پاک کن بسته ای 500 تومن بود الان شده 1000 تومن! من تازه فهمیدم بستنی عروسکی شده 500 تومن. واقعن که! جمله های بالا همش خجالت آوره. امسال مسلمن دلم نمیاد یه پالتوی جدید بخرم. وای! برم پارگراف بعدی. این جمله ها خیلی زشته. خیلی!
من از اینکه بیام از احساسات و علایق و مذهبی م بگم هیچ خوشم نمیاد. نه اینجا نه هیچ جای دیگه ای. با اینکه از نظر خیلی ها زیادی مذهبی به نظر میام ولی هیچ خوشم نمیاد درباره ی عقایدم جایی حرف بزنم و بگم فلان و فلان. احساس میکنم سفرنامه ی زیارتی نوشتن و این داستانا یه همچین حالت و معنی ای رو القا میکنه. نمیخوام جسارت کنم یا بگم هرکی زیارت نامه و سفرنامه می نویسه داره شوآف میکنه ها، نه، حس خودم اینه. فکر میکنم اینجوری به نظر میاد. هر چی! الان که تازه از کربلا اومدم اصن یه جورایی منگم. دلم میخواد یه چیزایی رو بنویسم و بگم ولی می ترسم اون معنی هه القا شه. مثلن دلم میخواد بگم که مسجد سهله چقد باشکوه بود. یه جور عجیبی بود. انگار رو زمین نبودی. من که همش دنبال یه سوراخ سمبه ای میگشتم که توش قایم شم و هرگر برنگردم اینجا. یا مثلن مسجد کوفه باهات یه کاری میکرد که فقط دهنت باز باشه و چشمات گرد. انگار یه تیکه از آسمون بود. هیچ نقطه ایش زمینی نبود. دلم هم نمیخواد از حرم غریب و مظلوم امام علی م چیزی بگم. انقدر غریب بود که من دلم میخواست کل ضریح رو بغل کنم و با خودم بیارم اینجا از دست اون عربای نفرین شده و کثیف که هییییییییییچ حرمت نگه نمیدارن. از کربلا هم هیچی نمیگم. آدم فقط باید زانوهاشو بغل کنه و آروم اشک بریزه. کاش میشد هیچ وخ برنگردم اینجا.آدم اصن پاشه بره اونجا بمیره فقط.
عزیزم
خیالت راحت منم حوصله ی تو رو ندارم
بدو. به سرعت خودت رو به این پایین برسون که امشب به طرز عجیبی به شونه هات احتیاج دارم. نه، ترجیح میدم سرمو بذارم رو پات و بلند بلند گریه کنم. همه ی این روزها و خستگی هاشو.کلی گریه ی نکرده دارم..بیا،
میدونم که گوش میدی، میدونم که می بینی، دستهای نامرئی و آسمونی ت رو می بینم که بعضی وقتا بین انگشتامونه و بعضی وقتا تکیه گاه پشت کمرمون. من همه ی اینا رو می بینم. حس میکنم و اگه دقیق شم حتی لمس. ولی خدا! لطفن مهربونی دستهات رو تو زندگیمون بیشتر نمایان کن. خدا؟ ما زمینی ها اینجوری معامله می کنیم. یه چیزی رو تقدیم میکنیم و در قبالش یه چیزی رو دریافت! اینکه شما آسمونی ها وضعیت معامله تون چی جوریِ خبر ندارم، ولی من و خانواده ی کوچیکم شبانه روز در حال اثباتِ تقدیمِ روح و قلب و ایمانمون به تو ایم، لطفن تو هم در عوض چیزی رو که ازت می خواییم برامون شوت کن پایین. تو دل من چلچراغ روشنه. کورسو نیست. روزنه نیست. لامپ نیست. مهتابی نیست.حتی لوستر هم نیست. یه چلچراغ گنده ست. از همونا که تو حرم امام رضا می بینیم. متوجهی خدا؟ اوهوم. معلومه که هستی...
پی بنوشت: یک ماه دیگه وقتی اومدم این جمله ها رو خوندم دلم میخواد پست جدید بذارم و بگم خدایا؟ ممنون که بزرگترین هدیه ی زندگیمون رو بهمون دادی. هدیه ای که نتیجه ی صبر و اعتمادمون بود به تو... بیا لپم رو بوس کن خدا. بوسم کن که وقتی صبح میشه با روشن شدن هوا لپم از شادی و خنده ی حضورت نمایان شه...
پی بنوشت: به جونِ فاطمه اگه روم بشه یه دعای جدید رو شروع و درخواست کنم. چقد آخه شما هی گوش بدی و تحت فشار باشی با این آرزوها و خواسته های دور و درازه ما؟ فشار تا چه حد؟ من درک میکنم شما رو. ابتدا درک و سپس سکوت.
پی بنوشت: این روزا همه ی آدمایی که گم شده بودن پیدا شدن. با گل و شیرینی میان خونه مون و صحبت های محبت آمیز میکنن. مثلن میلاد هر روز زنگ میزنه و الکی احوال پرسی میکنه. خاله تاریخ آخرین روز و می پرسه و میگه واسه فلان روز ویلا اجاره کردم جهت 1 ماه خوشی و فراموشیِ روزای تلخ. رضا زنگ میزنه تا هماهنگ کنه و مطمئن شه بسته ی عسلِ گیاهیِ خاص اش به دست ما رسیده. سعید! وای! سعید رو بگو. می تونم بگم به وضوح بعد از 1000 سال زنگ زده! یا مثلن زن دایی بدون شک این یه مورد جزء محالات بود... اینکه توجه مبذولِ بنفشه و شاهرخ رو کجای دلم بذارم جدددن یه دغدغه ست واسم... همین که من بشینم اینوره میز و دایی اونوره میز و یواشکی از بشقابِ من غذا کش بره که بخندم و تنها کمی شاد شم ینی بُهت! به هرحال! به هر حال چی؟ نمیدونم دقیقن به هر حال چی؟ ولی خب مثلن میشه گفت به هر حال این هم از بازی های روزگار است...
پی بنوشت: یه راز گنده هست. یه راز بزرگ و عجیب توی دعاهای شبانه. هنوز کشف اش نکردم فقط اطلاعم در همین حده که معجزه میکنه! اونقدر که مهندس مفید در چشم به هم زدنی میشه مهربون ترین و عشق ترین آدم روی زمین. این به راستی معجزه نیست؟ مفید و انصاف و مهربونی معادل بود با یه چیزی تو مایه های شب و خورشید!!! ولی خب کافیه باور کنیم این راز و معجزه های بعدش رو!
پی بنوشت: خیله خب خدا. از همکاری های پی گیرانت خیلی ممنوم. لازمه بیشتر تشکر کنم یا خودت در جریانی؟
پی بنوشت: از طبقه ی چهارم آدم پرت شه پایین فقط میشکنه یا امکان مرگ هم هست؟
پی بنوشت: خدا؟ میخوام یه چند روزی باهات حرف نزنم. تو هیچ وقت ظرفیت ات تموم نشده که بتونی درک کنی این حس چقدررر جالب نیست.چند روز تحمل کنی دوباره پرظرفیت میشم. فعلن تهی شدم و پنچر..
کفش نو یی که خریده بودم با چند قدم راه رفتن تو پام منفجر شد! به وضوح پاره شد و انگشتم ازش زد بیرون! بعد از انهدام کفش هم الکی الکی آب جوش ریخت رو دستم و پرپر شدم! از خیابون هم که رد میشدم یک عدد موتوری به قصد کشت بهم نزدیک شد!
حالا درسته کفشم رو به سرعت بردم مغازه ی مذکور و فروشنده کلی شرمنده شد و زنگ زد نمایندگی دعوا کرد و یه نو ش رو گرفتم، یا آب جوش به اون وحشتناکی دستم رو تاول دار و بی ریخت نکرد، یا وقتی از خیابون رد میشدم موتوریِ با فاصله ی نیم میلیمتر نزد منو بکشه، ولی خودم میدونم که! میدونم که فروشنده و نمایندگی آب جوش و موتوری همشون بهونه بودن! یا شایدم نشونه بودن که من ادب شم! چقدم من ادب شدم الان! خدا؟ یک کم ملایم تر برخورد کنی ممنون میشم. به هر حال من الان نه بی کفش شدم، نه دست سوخته، نه کشته شده! فک کنم همین ینی یه دنیا ملایمت و مهربونی. الان دقیقن نمی تونم تحلیل درستی از دیروز کنم با این حال شما فعلن بپر بغلم آقای خدا تا بعدن بیشتر مسئله رو موشکافی کنیم..
ما را به سمت مجلس آقا کشیده است
از صحن هر حسینیه تا صحن کربلا
صد کوچه باز کنید محرم رسیده است
فرا رسیدن ایام محرم رو به همه دوستای گلم تسلیت میگم
دیدم افسر داره یکیو جریمه میکنه که از چراغ قرمزقبلی رد شده
یارو گفت سرکار ننویس ندیدمت!
:))
پی بنوشت: از کربلا که اومدم قول دادم دیگه فحش ندم. ولی تا پامو گذاشتم تو بغداد گفتم پدرسگ! به عربا. خوب کردم قطعن! فحش دادن بعضی وقتا خیلی لازمه. در واقع خیلی وقتا لازمه. دلم میخواد تو چشمات زل بزنم و فحش بدم. به بقیه ی قول هام عمل میکنم. قول میدم!
پی بنوشت: الان اصلن نمی تونم مهربون و با شخصیت و خوش قول باشم پس خاک تو سرت.
پی بنوشت: یه روز میام و تعریف میکنم که کربلا چقدر باشکوه و عشق است. کاش تا روزی که زنده م بارها برم. آمین..
استاده هم میگه فامیلی خواهرت چیه؟
من
خواهرم
همکلاسیا
فامیلیم
خودش
چون ۸۰ ٪ دوستام نقش هویجو دارن ......
مشترک گرامی
اومدم سر کوچتون ، در خونتون خونه نبودی
راستشو بگو با همراه اول کجا رفته بودی !؟
استاد گفت به به خانوم ......
نمياي نمياي وقتيم مياي با نيم ساعت تاخير مياي... >
يكي از دختراي كلاس گفت:
استاد مگه وبلاگش ميزاره وقت كنه كلاسم بياد...
استاد برگشت گفت از پستات راضيم خوش اومدي برو بشين...
من
استاد
آدم بايد آدم باشه ؛ آدمي كه آدم نيست ، كه آدم نيست ! :|
اما اگه تو خوب باشی آدمای بد کنار تو هیچ جایی ندارن ،باور کن!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
آسوده بخواب که اگه الان بیدار شی واقعا میگـُرخی
(페테메)