باد میاد.

پرده ی نقره ای اتاقم جلو عقب میره.

تحت تاثیر درسام قرار میگیرم و به جزر و مد آبهای نیلگون تشبیه شون میکنم.

فکر میکنم.

به چی؟ دقیقن نمیدونم ولی فکرم مشغوله.

به دیواره کناره تختم خیره میشم

تیکه تیکه شو یه چی نوشتم.

چشامو میبندیم

تو دلم میخونم:

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشنین دارم/ رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم.

تو که باشی آرومم.

حتی اگه همه رو از دست بدم.

پی بنوشت: دلم برای دستام میسوزه.یادته؟یادمه...