شعف به معنای واقعیِ کلمه بود اون لحظه ها! چقدر دلم تکرار اون لحظه های خنک و پر از خنده رو میخواد.

پی بنوشت: به جونِ فاطمه اگه روم بشه یه دعای جدید رو شروع و درخواست کنم. چقد آخه شما هی گوش بدی و تحت فشار باشی با این آرزوها و خواسته های دور و درازه ما؟ فشار تا چه حد؟ من درک میکنم شما رو. ابتدا درک و سپس سکوت.

پی بنوشت: این روزا همه ی آدمایی که گم شده بودن پیدا شدن. با گل و شیرینی میان خونه مون و صحبت های محبت آمیز میکنن. مثلن میلاد هر روز زنگ میزنه و الکی احوال پرسی میکنه. خاله تاریخ آخرین روز و می پرسه و میگه واسه فلان روز ویلا اجاره کردم جهت 1 ماه خوشی و فراموشیِ روزای تلخ. رضا زنگ میزنه تا هماهنگ کنه و مطمئن شه بسته ی عسلِ گیاهیِ خاص اش به دست ما رسیده. سعید! وای! سعید رو بگو. می تونم بگم به وضوح بعد از 1000 سال زنگ زده! یا مثلن زن دایی بدون شک این یه مورد جزء محالات بود... اینکه توجه مبذولِ بنفشه و شاهرخ رو کجای دلم بذارم جدددن یه دغدغه ست واسم... همین که من بشینم اینوره میز و دایی اونوره میز و یواشکی از بشقابِ من غذا کش بره که بخندم و تنها کمی شاد شم ینی بُهت! به هرحال! به هر حال چی؟ نمیدونم دقیقن به هر حال چی؟ ولی خب مثلن میشه گفت به هر حال این هم از بازی های روزگار است...

پی بنوشت: یه راز گنده هست. یه راز بزرگ و عجیب توی دعاهای شبانه. هنوز کشف اش نکردم فقط اطلاعم در همین حده که معجزه میکنه! اونقدر که مهندس مفید در چشم به هم زدنی میشه مهربون ترین و عشق ترین آدم روی زمین. این به راستی معجزه نیست؟ مفید و انصاف و مهربونی معادل بود با یه چیزی تو مایه های شب و خورشید!!! ولی خب کافیه باور کنیم این راز و معجزه های بعدش رو!

پی بنوشت: خیله خب خدا. از همکاری های پی گیرانت خیلی ممنوم. لازمه بیشتر تشکر کنم یا خودت در جریانی؟