دست دوستم یه گوشی آی فون دیدم حسودیم شد. اومدم خونه به مامانم گفتم من یه اپل می خوام!
مامانم یه لبخند مرموزی زد، شب که بابام اومد دیدم دستش یه پلاستیک سیبه!
مامانم گفت تو فکر کردی من و بابات انگلیسی بلد نیستیم؟؟؟
مامانم یه لبخند مرموزی زد، شب که بابام اومد دیدم دستش یه پلاستیک سیبه!
مامانم گفت تو فکر کردی من و بابات انگلیسی بلد نیستیم؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط فاطمه
|
(페테메)