از سری مکالمات بابام با پسر نذري دهنده:
_ پسرجان بيا اين قابلمه رو ببر پرش کن!
_ الان پر کردم که!
_ نه اين يه قابلمه ديگه س! اون قبلي رو گذاشتم تو ماشين!
_ نه به هرکس فقط يه بار غذا ميديم شرمنده
_ صد رحمت به يزيد! واقعاً تو پيرو امام حسيني؟!!
پسربچه در حاليکه اشک تو چشاش حلقه زده و به غيرتش برخورده:بده قابلمه رو!!!
بابام رو به من: ياد گرفتي فن نذري گرفتنو؟!!
:|
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط فاطمه
|
(페테메)