از سری مکالمات بابام با پسر نذري دهنده:

_ پسرجان بيا اين قابلمه رو ببر پرش کن!

_ الان پر کردم که!

_ نه اين يه قابلمه ديگه س! اون قبلي رو گذاشتم تو ماشين!

_ نه به هرکس فقط يه بار غذا ميديم شرمنده

_ صد رحمت به يزيد! واقعاً تو پيرو امام حسيني؟!!

پسربچه در حاليکه اشک تو چشاش حلقه زده و به غيرتش برخورده:بده قابلمه رو!!!

بابام رو به من: ياد گرفتي فن نذري گرفتنو؟!!

:|